Your Ad Here

Your Ad Here
حسین و مریم - قسمت دوم
با عرض سلام به برو بچ سایت سایت سه کاف و تبریک برای راه اندازی مجدد سایت داستانهای سکسی.
این قسمت دوم داستان من ومریم است. قسمت اول باب آشنایی و پایبندی به آشنایی ومستحکم کردن آشنایی و الی آخر بود. در این قسمت می خوام برای شما داستانی رو تعریف کنم که آشنایی من و مریم رو به هم اتصال داد و موجب وصلت من و اون شد . تا دیگر هر روز سر راه همدیگر سبز نشده بلکه همیشه در کنار هم قرار بگیریم. ماجرا از اونجا شروع شد. که من یک روز از او دعوت کردم که به خانه ما بیاید . وقتی که او این دعوت منو قبول کرد . شرط گذاشت و گفت که کسی نباید در خانه شما باشد و من هم که می دونستم که حقیقت هم همین است قبول کردم. منزل ما به شکلی بود که طبقه پایین اون درب مجزا داشت. از این رو من اون طبقه رو برای خود دست و پا کرده بودم کسی هم بدون اجازه من وارد اون نمی شد. چون درب اون رو قفل کرده می رفتم تا موقعی که از بیرون می آمدم . ترددی در آن نبود. خلاصه سر شما رو درد نیاورم اون روز منتظر آمدن اون دوست همیشگی بودم . بعد ظهر فردای آنروز که من وعده دیدار گذاشته بودیم فرا رسید . حدودا ساعت 6 بعد از ظهر درب منزل به صدا در آمد. من زود قبل از اینکه کسی در رو باز کنه باز کردم. بهش گفتم زود داخل شو تا کسی نیامده و اون گفت مگه کسی خونه است گفتم نه پایین خانه مان تعلق به من دارد و فقط من هستم. الان هم در حال حاضر تو نزد من هستی وبس. دیدم لبخندی زد.
ضمن خوشامد گویی و تشکر ازاینکه دعوت منو قبول کرده به اون گفتم که چقدر منو خوشحال کردی که به دعوت من لبیک گفتی. در رو پشت سر اون قفل کردم. تا با خیال راحت به صحبت بپردازیم. خلاصه صحبت از اونجا شروع شد که اون می خواست بفهمه من برای چی از اون دعوت کردم. منم در جواب به اوگفتم می خوام دیگه کار رو یکسره کنم. تعجب اون از این حرف من . ؟ گفت یعنی چی. ؟ فکر کرد که من از اون دعوت کردم تا در خانه خود برای همیشه او را تصاحب کنم. دست و پاچه شده بود گفتم نترس عزیز فکر بد در کار نیست. منو این حرفها. نه نه نه . ؟
دیدم آروم نشست گوشه ای و گفت پس چی. ؟ بهش گفتم که می خوام با تو درباره ازدواج با هم صحبت کنیم اگه مایلی و حرفی نداری . دیدم مکثی کرد. وگفت راستش منم فکر این بودم که تا کی باید دوست باشیم باید یه روز حرفها رو زد و سنگها رو وا کند. منم بهش گفت پس قبول داری. مبارکه.
بعد شروع به صحبتهای خودمونی و قرار و به خانواده اطلاع دان واز این حرفها شد اون هم قبول کرد . تا نزدیک یک ساعت با هم صحبت کردیم . کمی با هم حال کردیم لب گرفتیم . کلی حال داد اما. ؟ نشد. ؟ گذاشتیم برای بعد. ؟ در آخر برایش شعری گفتم و با اون شعر بدرقه اش کردم

می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
با این شعر که برایش گفتم خداحافظی کرد و رفت و قرار شد که ما برای امر خیر به منزل اونا بریم. چند روزی از این ماجرا گذشت یک روز با خانواده موضوع رو در جریان گذاشتم اونا اول قبول نکردن بعد با سماجت من گفتند بریم اصلا ببینیم دختره کیه. دختر کدوم همسایه است . من که دل در دلم نمانده بود گفتم با با دختر فلانیه . دیدم گفتند . به به پس تو اونو می شناسی . گفتم چند بار در مسیر راه من قرار گرفته وبس وهمین . دیدم گفتند دیگه چی ازش میدونی . من که دست وپاچه شده بودم گفتم هیچی فقط همین. قرار شد که فردای آنروز شب به خانه آنها برویم. بعد از ظهر به خانه آنها. زنگ زدیم و برای دین دختر قرار شب رو گذاشتن . من در خونه ماندم تا برن وببینند و برگردنند ببینم چه میگن . شب تا ساعت 12/30 دقیقه به طول انجامید. دیگه من داشت خوابم می امد چون فردای آن روز باید می رفتم سر کار. حدود ساعی 12 ده کم دیدم آمدن ومن با عجله گفتم چی شد پسند کردید یا نه . دیدم به من گفتند که عجله نکن . حالا صبر داشته باش بینیم چه میشه. من که صبر و قرار نداشتم . می خواستم زود کار سر بگیره . من که از دختر خاطر جمع بودم که بله رو میگه . مانده بود به خانواده شان که از دختر بپرسن آیا موافق این وصلت هستی یا نه. و به ما جواب بدن.
من همچنان منتظر شنیده بله اون بودم . ولی خانواده من عجله ای برای شنیدن جواب اونها نداشتن . همین بی اعتنایی داشت منو می خورد . و می گفتم چرا شما دوباره به منزل اونا نمی رین . تا از اونا جواب بگیرید. می گفتند اگر دختر خودش قبول کنه مادرش به ما خبر می ده. تا برای خواستگاری برویم. چند روزی گذشت دیدم که مثل اینکه خانواده آنها دلشان به من نبود . اما این رو خوب می دانستم که دختر بلا خره جواب بله رو می ده. از این رو خیالم راحت بود. شب دیدم که تلفن به صدا در آمد گوشی رو برداشتم دیدم صدای نازنین گل بود که میگفت به مامانت بگو برای خواستگاری تشریف بیارن. من که بال در آورده بودم و در پوست خود نمی گنجیدم گفتم شکر آخرش شد. تمام. تمام. شب به اتفاق خانواده با یک دسته گل وشیرینی برای عرض ادب و خلاصه... رفتیم. صحبتها شد گفتگوها شد . بر سر تما چیزهایی که که می خواستیم کم وبیش به توافق رسیدیم مانده بود که من با اون تنهایی صحبتی داشته باشم. ما که از اول تمام صحبتهای خود رو کرده بودیم اینم برای خالی نبودن عریضه بد نبود . رفتیم و حرفهای خودمانی رو زدیم. با هم کنار اومدیم که بزرگتر ها هر چه گفتند قبول کنیم. وهمین هم شد. البته چون طرف همسایه بود ودارای اعتبار و دوطرف چون روی هم شناخت داشتیم این وصلت رو انجام دادیم. از ما قول گرفتند که خود رو جمع و جور کرده وما هم دست وبا خود رو جمع وجور کرده تا بساط عقد کنون رو آماده کنند. نزدیک به یک هفته ما دنبال کار خود بودیم آنها هم همینطور وعده گذاشته بودیم تا دو هفته بساط عقد وعروسی رو آماده کنیم . روزها همچنان سپری شد . روز موعود رسید. بر سر سفره عقد . خطبه خوانده شد تا سه مرتبه خطبه خوانده شد. عروس همچنان مشغول چیدن گل بود من که منتظر بودم . گفتم نکند خدای نا کرده . شهرداری به جرم گل چیدن اونو دستگیر کنه. خلاصه بعد از این همه کش وقوص ها بله از زبان جاری شده و من که منتظر همچنین روزی بودم . در پوست خود نمی گنجیدم . دیگر مال خودم شده بود . بزن وبکوب رقص و آواز شادی همه وهمه سر گرفت. ما دو تا هم در کنار همدیگر خوشحال از این وصلت . تا شب که همه دیگر رفتند . و ما رو با یک دنیا آرزو تنها گذاشتند. چه آرزویی از این بهتر من چیزی رو که می خواستم بهش رسیدم . دیگر من بودم اون تنها تنها. الان با خیال راحت بدون ترس دلهره و نگرانی به آرزوی چند ساله خود که همان لذت بردن از او فکر می کردم. مثل اینکه داستان خیلی طولانی شد البته باید ببخشید. آدمیزاد همینه دیگه تحملش کمه. شب دراز یود و قلندر بیدار. به عین صفا در کنار هم نشستیم . حرفهای سکسی رو شروع کردیم .
لباسها بیرون کشیده شد. مشت ومالها شروع شد . لخت مادر زاد وای چه دنیایی بود چیزی رو جلوی خود کی دیدم که تا اون لحظه ندیده بودم یک جفت پسون مامانی کوچک و جمع وجور نای به دست گرفتن نداشتم فقط می خواستم تماشا کنم. سر رو جلو بردم نوک پستان رو در دهان گذاشتم وای مردم. چه حالی داد بعد وسط سینه رو نشانه رفتم سپس به لبها رسیده لبان رو در دهان قرار دادم و او رو خوابانیدم تا خوابیده کار رو دنبا ل کنم . یواش یواش به فسمت پاینتر رفتیم باور نمی کردم که یک روز بتوانم چنین چیزی ببینم ماه مامان. شسته و رفته کوچک ترس داشتم از اینکه . به او نزدیک بشم آهسته آهسته به او نزدیک شدم به او گفتم یادته اون روز نذاشتی الان وقتشه. دیدم گفت که بله اون رو درسته اما الان نه مال خودته هر کاری که می خوای بکن. مختاری. منم کمی با اون بازی کردم . دل اونو به دست آوردم بدش نمی اومد دیگر مال من بود نه تو کار نبود . خودش هم اینو می دونست که مال منه. کمی با لبهای پاین اون بازی کردم .
اونم داشت خودشو آماده می کرد. منو گرفته بود و به خود فشار می داد کم کم آلت منو در دست گرفت . کمی با اون بازی کرد راستش کرده بود . چنان فشارش می داد که گویی می خواد اونو از ریشه در بیاره. منم که داشتم به اوج لذت خود می رسیدم . اونو دراز کردم و بر روی اون خوابیدم . دیدم نمی شه گفتم به پشت روی زانو بشین همین کار رو کرد از عقب یواش یواش سرش رو گرفتم و داخل کردم. دیدم دردش اومد.
گفتم چی شد گفت فقط یواش دردم اومد منم گفت یه بار که بره عادی می شه بعد دوباره شروع کردم به کردن . تا اینکه براش عادی بشه. اما چی دردش می اومد اما چیزی نمی گفت. منم دیدم که ناراحته بیرون کشیدم تا کمتر درد بکشه. بهش گفت ناراحت شدی؟
گفت که مال خودته هر کاری کنی کردی. نباید که دیگه ناراحت بشه. این بار به پشت خوابید تا از روی شروع به کردن کنم . خوابید پاها رو روی سینه قرار داد . منم بهش گفتم اگه دیدی دردت اومد زود بگو تا بکشم بیرون. وشروع کردم به داخل کردن . آروم آروم داخل کردم دیدم چیزی نمی گه منم داخل کردم . شروع کردم به کردن . با فشار کیر رو داخل کردم وشروع کردم به تلمبه چند باری داخل کردم دیدم یک دفعه دادی زد وگفت تمام شد . پاره شد الانه که خونش بیا بیرون بکش بیرون بکش بیرون. من که دست وپاچه شده بودم بیرون کشیدم دیدم داره نگاه می کنه ببینه خونی در کاره یا نه . دیدم خون از مجراش جاری شده. وکمی هم رو تشک ریخته شده . دیدم به من نگاهی کرد واز شوخی گفت همینه می خواستی. منم گفتم پس چی زندگی همش همینه وبس.
دیدم گفت که بابا شوخی کردم ناراحت نشو. فدای سرت. پاره شد که شد. فورا دستمال آوردم و داخل کوسش گذاشتم تا خونهایی که بیرون می یاد . خونها رو پاک کرد . بلند شد ونشست . کمی لب گرفتیم . دیدم گفت بیا دوباره بکن توش من که دیدم . کوس خون آلوده گفتم بزارش برای بعد. گفت که نه همین الان داشتم تازه حال می کردم. کشیدی بیرون نا قلا. من خنده ای کردم وگفتم فقط به خاطر تو بود که من دست کشیدم . الان که دوست داری . چشم. دوباره کیر رو داخل کوس فرو کردم . دیدم بدش نمی یاد . تازه داشت حال می کرد . به اوج می رسید . خون جلوی چشمش رو گرفته بود نمی شد که اونو ول کنی . به من گفت بخواب زیر تا من به روی تو بشینم. می خواست خودش بشینه روی کیر من و بالا و پایین کنه منم که بدم نمی اومد . آنقدر بالا وپایین کرد که کیر بدبخت من داشت نابود میشد . و اون عین خیالش نبود که این کیر هنوز بکار می یاد. فشار عجیبی رو داشت تحمل می کرد . دیدم صورتش سرخ شده و به نفس نفس افتاده گفتم الانه که از دست بره. زیر بغل های اون رو گرفتم . وبه یک طرف کشیدم. یک دفعه از روی من پایین آمد . کیر من هم بیرون کشیده شد. دیدم زود کیر منو به دست گرفته و داره می کنه تو دهنش. منم که صحنه رو دیدم صریع اونو به پشت خوابوندم و پاها رو از همدیگر باز کردم . شروع کردم به تلمبه زدن . داشت اوج لذت رو میبرد . منم که دیدم داره به خودم همین لذت رو دست می ده دیگه کوتاه نیامدم وتند تند و شلاقی می کردم. هر دو داشتیم به اوج خود نزدیک می شدیم. یک دفعه دیدم داره ناله می کنه داشت آبش می اومد و فریاد میزد اما نه فریادی که همه بشنوند. من که دیگر کیر بدبخت داشت زیر فشار خرد میشد تحمل می کردم اما منم دیگه تحمل نداشتم . کیرم از زور سرخی داشت می ترکید. من که دیگه به اوج لذت خود رسیده بودم بهش گفتم من که دیگه نیستم الان باید دیگه بکشم بیرون به او گفتم اگه موافقی با هم تمامش کنیم گفت باشه یک دفعه من بیرون کشیدم دیدم با فشار آب من داره می یاد بیرن گفت بریزش روش سینه من تا حال بیشتری بده . دیگه من خالی شده بودم اونم دیگه نای بلند شدن نداشت و بریده بود اما به روی خود نمی آورد. پهن زمین افتاده بود و فقط می گفت بیا جلو من جلو رفتم وگفتم چی شده دیدم لب های خودشو توی لبهای من گذاشت . و یک حال عجیب بهش دست داد داشت شیرین ترین لذت رو میبرد. بعد از چند ساعت از همدیگر جدا شدیم. و روبروی هم نشستیم یکدیگر رو در آغوش کشیدیم . لخت مادر زاد چه حالی می ده ها . دیگه وقت اون رسیده بود که برای دوش گرفتن آماده شویم. به حمام رفتیم . همیدیگر رو خوب شستیم. اون برای من لیف میزد ومن برای اون چه حالی. در حمام هم دوباره بهش گفتم دولا شو تا از عقب یک بار دیگه حالی کنیم . دولا شد . دوش آب همینطور باز بود زیر دوش شروع به کردن کردم آب همچنان بر روی ما می ریخت و لحظه های خوشی داشت . صورت می گرفت. زیر دوش یکدیگر رو در آغوش گرفتیم . تا چند دقیقه به هم چسبیده بودیم چه حالی داد. آب از سر وصورت هر دومان جاری می شد لحظه های بیاد ماندنی رو داشت تجلی می کرد . عشق زیر آب. خلاصه دوش گرفتن تمام شد . بیرون آمدیم . ولباسها رو تن کردیم . دیگر تمیز و تازه شده بودیم. حالا دو عشق در کنار یکدیگر به زندگی ادامه می دهند .
بردی دل من از تو آن میخواهم
وز گمشده ی خویش نشان میخواهم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار
هر آنچه که شد از تو آن میخواهم
من تو را
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
در روحم
حبس خواهم کرد.
.
به امید اینکه تمامی عشقهای روی زمین با صفا وصمیمیت به زندگی ادامه دهند.

خدا نگه دار شما.
I LOVE YOU

====
فرستنده: حسین