Your Ad Here

Your Ad Here
کیوان و مهماندار خارجی هواپیما
با سلام خدمت دوستان

این خاطره مربوط میشه به سال 77 که بازار روسها در مشهد خیلی داغ بود و تردد زیادی داشتند. یک روز گرم تابستونی حدود ساعت 12 ظهر شدیدا مشغول کارهای روزمره بودم و فرصت سر خوروندن نداشتم صفورا منشیم در زد اومد تو و گفت آقای تیموری با شما کار داره.
با تعجب گفتم خودش اومده یا کارپردازش گفت خودش و خیلی هم عجله داره این آقای تیموری یه جوری همکار ما بود شرکت باربری بین المللی داشت و البته کارپردازش هم از اون کس بازهای بسیار قهار مشهد بود و هست و فکر کنم کسی زنده از دستش در نرفته باشه تیموری برای خودش کسی بود و معمولا خودش برای کاری نمیومد شرکت گفتم تعارف کن بیاد تو. چند لحظه بعد دیدم تیموری با عجله پرید تو اتاق و گفت کیوان جان دستم به دامنت یه کاری دارم فقط بتو روم میشه بگم!
گفتم بگو هر کاری باشه واست میکنم.
گفت ببین اگه به ریشم بخندی یا مسخرم کنی دیگه کلا رابطه مون بهم میخوره!
با کمی تعجب گفتم خوب بابا بگو چی شده نصفه جون شدم!
یکی نگاهی به دور و بر کرد و گفت راستش من یه مهمونی دارم که میخوام تو دفتر شما ازش پذیرائی کنم!
با پوزخند گفتم خوب اینکه چیزی نیست دفتر من مال شما.
گفت آخه نباید اینجا کسی باشه!
گفتم تیکه است؟
کمی خجالت کشید...
گفتم موردی نیست رفیق و صفورا رو صدا زدم و گفتم به آقای بابائی بگو سریع بره اتاق بازرگانی و مجیدی و رسولی رو هم بفرست دنبال نخود سیاه بعدش خودتم برو تا ساعت 5 عصر لبخند موزیانه ای زد و گفت حتما و رفت بیرون.
تیموری گفت ببین اون طرف الان پائینه میشه بیاد بالا؟
منکه تو شرکت کاملا راحت بودم گفتم آره بابا بگو بیاد.
گفت من میفرستمش بالا و خودم میرم یه ربع دیگه میام و رفت پائین چند لحظه بعد دیدم صفورا یه دختر قد بلند با پوست سفید و چشمای رنگی که لباسی مثل لباس فرم تنش بود رو با خودش آورد تو اتاق من اصلا وا رفتم موندم چارشاخ که تیموری دست و پا چلفتی کس به این نابی رو از کجا آورده بهش تعارف کردم و اون گفت : azderasti به روسی یعنی سلام!
تازه دوزاریه افتاد که بابا این مال مملکت دوست و همسایه هستش تو کونم عروسی وحشتناکی با ارکستر و جاز کامل بر پا شد به صفورا گفتم سریعتر دیگه بابا در حالیکه چادرشو میندخت سرش که بره گفت میخوای واستم کمکت کنم یه فحش ناب بهش دادم و با خنده رفت!
رفتم تو طرف تو همین حین تیموری که ظاهرا پائین منتظر بود پرید تو دفتر و گفت ببین کیوان جون من 10 دقیقه طرف رو بکنم و میرم بعدش مال تو!
گفتم زکی بابا بکنی و بعدش بری من تا صبح باید به یاد این 20 دست بزنم!
دختره خندید.
گفتم فارسی بلدی گفت آره اما این ( تیموری ) گفته بود تا من نیام بالا فارسی حرف نزن!
گفتم بهرام خیلی کس کشی فکر کردی میکنمش و میرم؟
گفت نه بابا اما ترو خدا بذار من بکنم سریع میرم!
گفتم بعدش چی؟
گفت این ساعت 4 باید هتل باشه یه آژانس براش بگیر خودش میره هتل.
دختره با سر گفته بهرام رو تصدیق کرد و گفتم خیلی خوب اومدم تو هال و اونها رفتن تو اتاق جلسات من تو هال کیرم به طرز ناجوری زده بود بالا و تو فکر این بودم که این دختره از دستم در نره برا همین در هال رو از تو قفل کردم و اومدم رو صندلی صفورا نشستم میخواستم کیرم رو بیارم بیرون که دیدم در باز شد و بهرام با پیشونی عرق کرده زد بیرون!
پشتش دختره با لباس کامل روی یکی از مبلها نشسته بود و دیده میشد در حالیکه سیگار باریک و بلندی رو دود میکرد تیموری گفت خوب اینم مال تو من رفتم!
گفتم کردی یا کردت؟
خندید و درو براش باز کردم و رفت دوباره در قفل شد و برگشتم پیش کس روسی نشستم و بهش گفتم سیگاری هستی؟
خندید و گفت برای کلاس!
گفتم این دوستم چه جوری کردت؟
کمی لای پاشو باز کرد و دیدم شورت نداره فهمیدم فقط شورت طرف رو درآورده و گذاشته. تو دلم به کس خلی بهرام خندیدم اخه همچین لعبتی رو که نباید اینطوری کرد سیگارش تموم شد و گفت اینجا حموم هست؟
گفتم آره.
گفت چون باید بتو بدم حتما دوش لازم دارم تو دلم گفتم بابا الحق که خیلی فهمیده ای و حموم رو نشونش دادم منکه تیز کرده بودم برای استریپ تیزش رفتم و لخت شدنش رو از لای در دیدم وای که چی بود هیکل و قد به این قشنگی به عمرم ندیده بودم عجی چیزی بود همونجا درآوردم و کمی چیکو رو ماساژ دادم و اونهم با قدی برافراشته با تنها چشمش شدیدا مشغول تماشای دختر روس بود کمی بعد رفتم و نوشیدنی خنک براش ریختم و اونهم اومد بیرون حوله منو دورش پیچیده بود و تا اومد تو اتاق باز سیگار روشن کرد.
گفتم چیه بابا چقدر سیگار!
خندید و خاموشش کرد کمی لای پاشو باز کرد و لیوان رو دستش گرفت و گفت من اسمم نادیا و مهماندار هواپیمای مسافربری هستم دیدم که الحق عجی مهمونداری آب تمام مسافرا که میاد! کمی نوشید و لبخندی زد و همونطور لبشو شل کرد و ربخت رو سینه اش و رفتم سمتش استاد سکس بود حوله رو دادم عقب و سینه هاشو دیدم با زبونم کمی نوشیدنی رو از رو سینه اش لیسیدم.


دهنشو نزدیک گردنم برد و دم گرمشو ریخت روی پوست گردنم تو یه لحظه چیکو میخواست پوست خودشو پاره کنه طرف واقعا استاد سکس بود نوک زبونشو روی نقطه ای از گردنم گذاشت کم مونده بود خومو خراب کنم یه لحظه کشیدم کنار و طرف که دستش از روی شلوار روی کیرم بود فهمید و منو کشید سمت خودش.
گفت مهم نیست بریز بازم دوباره بلند میشه و به راحتی چیکو رو درآورد و دستاشو محکم دورش حلقه کرد و با زبونش زیر سرشو تحریک میکرد برای اولین بار بی اختیار دادم در اومد و دادشتم نعره میزدم تمام آبم رو صورتش ریخت و وقتی خوب حسابی با زبوش تحریکش کرد و دید که چیکو کاملا مرد با دستمال کاغذی چیکو و صورت خودشو پاک کرد و رفت دستشوئی صورتشو شست و اومد یه سیگار درآورد و یه نگاهی بمن کرد و دوباره گذاشت تو پاکت!
بهش گفتم راحت باش بابا... اما روشن نکرد و شروع به صحبت کرد فارسی رو با لهجه قشنگی صحبت میکرد مثل اهالی سمرقند چشماش خیلی درشت و رو به بالا بود تقریبا رگه هائی از نژاد ترکمن در چهره اش دیده میشد پاهاش بسیار بلند و باریک و کلا یه باربی تمام عیار بود پوست خیلی لطیفی داشت و سرخی گاز کوچکی که از لپاش گرفته بودم قشنگ پیدا بود گونه هاش بصورت طبیعی سرخ و وقتی از نزدیک نگاه میکردی مویرگ های زیرش کاملا پیدا بود دیدم خیلی معذبه اینه که خودم براش یه سیگار روشن کردم و دادم دستش ایندفعه با خیال راحت اونو گرفت و کشید.
گفت که شوهر داشته و شوهرش با یه زن آذربایجانی فرار کرده و اونهم مجبور شده بره سر کار و بخاطر زیبائیش سریع در شرکت هواپیمائی استخدام شده و اصالتا در تاشکند متولد شده از پدری روس و مادری ازبک اسمش قبلا Guzel بوده اما بعد از ازدواج به نادیا تغییر داده !
سیگارش تموم شد و گفت شروع کنیم؟
با سر اشاره کردم و لای پاشو باز کرد و گفت اول تو کمی بهم حال بده کس جمع و جوری داشت که کمی لبهای صورتیش اومده بود بیرون بسیار تمیز و تازه تراشیده اطرافش هم کاملا سفید بود فکر کنم از کرم مخصوصی برای سفیدیش استفاده کرده بود خیلی آهسته زبونمو گذاشتم لای لبهاش و تا بالا کشیدم لاش باز شد و عطر تحریک کننده ای به مشامم خورد زبونمو بیشتر لای کسش فشار دادم و اونهم دستشو تو موهام برده بود و بازی میکرد باز دیدم کار داره خیلی سریع پیش میره بلند شدم و با عذر خواهی رفتم اتاق خودم و اسپری لیدو رو در محل کوپر استفاده کردم تا هم متوجه نشه و هم خودم لذت کامل ببرم برگشتم و برای تاخیر اندازی یه گیلاس ویسکی براش آوردم با تشکر زیاد خورد و 10 دقيقه ای علاف کردم و دوباره شروع کردم با تمام قوا کسشو میخوردم کمی بعد جاها عوض شد و اون برای من ساک میزد خیلی قشنگ و قوی.
اصلا دندونهاش به چیکو نخورد ولی با فشار زیادی میک میزد بلند شد و چیکو رو تنظیم کرد و نشست روش دستشو روی چوچولش گذاشته بود و با خودشم ور میرفت کمی بعد روی مبل وا داد و افتادم روش سینه هاش خیلی سفت بودم به شوخی گفتم پروتز داری؟
اخم شوخی کرد و گفت نه اهلش نیستم با دستاش دونه دونه موهای سینه مو میکند که باز خودش لذتی داشت بعد بلند شد و پشت بمن کرد و گفت با شدت.
گذاشتم و شدید شروع کردم هر دو نفس نفس میزدیم و اون ارضا شد خودم دلم میخواست تموم بشه زیر تخمام داشت درد میگرفت و معلوم بود که کوپرم لبریز آبه ولی بی حسی نمی گذاشت خالی بشم کمی نفس تازه کردم و گفت از جلو دیگه نمی تونم از عقب میخوای؟
کفم برید اصلا فکر نمیکردم از عقب بهم بده سوراخ ریزی داشت که به سختی دیده میشد بقول ایرج میرزا : (( من بر آنم که در آن عاری ز مو--- جو نشاید کرد با چکش فرو ))
گفتم میتونی؟
خندید و چیزی نگفت...
سر چیکو رو مالید به سوراخ کونش و ظاهرا خودشو ول کرده بود چون به راحتی داشتم باز شدنشو با کله چیکو حس میکردم کمی بعد سرش داخل بود و با یه نگاه بهم فهموند که باقیشو بفرست بی هوا و با فشار تمامشو کردم تو.
دیدم رومبلی رو محکم چنگ زد فهمیدم که فشار زیادری رو تحمل کرده صورتشو سمت خودم گردوندم دیدم محکم لب پائینشو گاز گرفته به نرمی شروع کردم و کمی بعد آروم شد و خودشو ول کرد و ظاهرا داشت لذت میبرد به مکافات خودمو خالی کردم که منو محکم به خودش فشار داد و کل آبم تو کونش خالی شد کشیدم بیرون و افتادم رو مبل سوراخش باز مونده بود و خیلی ملتهب بودم کنارم دراز کشید و از هم لب میگرفتیم بلند شد و دوباره دوش گرفت وقتی برگشت لباس پوشید و گفت باید برم اما سکس لذت بخشی بود و منو که داشتم لباس میپوشیدم سرپا نگه داشت و کیرمو کشید بیرون و کمی با لبا و زبونش باهاش بازی کرد و بلند شد یه لب طولانی گرفت.
گفتم خودم میرسونمت اما قبول نکرد و گفت مجاز نیست...
بهش پول تعارف کردم و گفتم بالاخره حتما پولیه گفت که دوستت بهرام حساب کرده و از لای پولهائی که جلوش گرفته بودم یه پونصدی کشید بیرون و گفت امضاش کن!
کردم و خودشم یه اسکناس از کیفش بیرون آورد و امضا کرد داد بهم به همراه عکسش و با بوسه آخر خداحافظی کرد یه تاکسی تابلو دار براش گرفتم و فرستادمش رفت هنوز خودمو جمع و جور نکرده بودم که صفورا اومد و چون کسی نبود شوخی رو شروع کرد گفت چطور بود؟
گفتم خیلی رویائی!
گفت اونی که من دیدم حاظر بودم با دختر بودنم بخورمش تو که هیچی!
بهش گفتم خیلی وارد بود اگه شگرد هاشو یاد میگرفتی خیلی بدردت میخورد!
اخم کرد و گفت دادنو خوب بلدم بی هوا بغلش کردمو و گاز محکمی رو که از نادیا میخواستم بگیرم از صفورا گرفتم و جیغش تو ساختمان پیچید.
===
نویسنده: کیوان